روزها
به ذهن خورد که سریع زنگ ریس خدماتی بزنم. وواسش بگم.البته خودم هم یه سینی چایی برداشتم وبردم اتاقهای نزدیک تااون بیاد .وچند نفر بیاره.بقیه هم تادیدن گفتن . چه کاریه. چون من مسول بودم. به نوعی خجالت میکشیدن که من این کاربکنم. وهمش می گفتن چراشما. چه کاریه. واین حرفا.
{اینو گفتم تا بدونیم همگی ادمیم. کمک هدف اصلی واسه ارتباط صحیحه. غره نشیم.مهم نیست یه روز هم کاری که دیگران میگن درشان تو نیست انجام بدیم. نه . کار کار هست. باید افتخار کرد که زحمت کشید ولی منت کسی بالای سر ادم نباشه.}
ظهر که داشتم میرفتم خونه هوا حسابی گرم بود. منم پیاده از خونه تا کار میرم.وسط راه یهو دیدم 2تا دختر تو سایه دیوار ایستادن. که یکیشون گفت ببخشید اقا.گفتم بفرمایید. گفت:راستش میخواستیم بریم هتل ولی ظهر هست اتاق ندارن. به ماهم اتاق نمیدن.. شما میرین خونه.؟گفتم اره. /گفت تنهایید؟پرسیدم چطور؟اگه میشه ماهم بیایم. ناهار اونجا باشیم. غروب میریم.مجانی نه. حساب میکنیم.
نگاه کردم بهشون. نمیدونستم چی بگم. ولی دروغ گفتم. نمیخواستم دروغ بگم اما گفتم.گفتم اشکال نداره /ولی کلی مهمون هستن خونه من. اگه راحتین بریم. اوناهم گفتن نه.رفتم وصدای یه ماشین از پشت سر به گوشم خورد. نگاه نکردم ولی شنیدم داشتند همین رو به راننده می گفتن.
{خواهشا کسی نتیجه گیری اخلاقی نکنه. نگه هم جامعه اینجور شده یانشده.فقط ذکر مطلب بود. همین.}